آسماني پر از ستاره

مي خندم مي خندم

مي خندم مي خندم من بر دنيا مي خندم
بر دنيا اي زيبا من چون گلها ميخندم
گل من رفتي به كجا
 كردي دل خون تو مرا
چو شوي از من تو جدا
من مي ميرم به خدا 
در پايت جان ريزم از قهرت نگريزم
با لبخندي شادم كن با پيغامي يادم كن
من شام خاموش تو
تو صبح خندان من
نقشي غم افزا دارد
آغازو پايان من به خدا به خدا
من موجي سرگردانم
من دردي بي پايانم
با عشق و ناكامي ها
هم عهدو هم پيمانم
وصل تو باشد درمانم
نگهت زد آتش بر جانم
ترا جويم
ترا خواهم
من از تو دوري نتوانم
صفا جويم
وفا خواهم
بيا بنشين بر دامانم


صدايم كن

صدايم كن تا امان يابد عابري خسته

در شب باران صدايم كن

 تاببالم من در سحرگاهان با سپيداران

از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا

صدايم كن

تو لبخند صبحي پس از شام يلدا

 از اين تيرگيها رهايم كن

سكوت سرخ  شقايقها را

در اين ويراني تو ميداني غم پنهان نگاه ما را

در اين حيراني تو ميخوانياز آن سوي خورشيد

 از آن سمت دريا صدايم كن

تو لبخند صبحي پس از شام يلدا

از اين تيرگيها رهايم كن

صداي باران نواي ياران به لحن تونميماند سكوت شب را  

ز كوه و صحرا نواي گرم تو ميراند

 در كام جنگل كسي راز گل را به غير از تو نميداند

بخوان از بهاران كه با سازگاران كسي چون تو نميخواند



آفتاب مهرباني

آفتاب مهرباني سايه تو بر سر من

 اي كه در پاي تو پيچيد ساقه نيلوفر من

 با تو تنها با تو هستم اي پناه خستگيها

در هوايت دل گسستم از همه دلبستگيها

در هوايت پر گشودن باور بال وپر من

 باد شعله ور از آتش غم خرمن خاكستر من

باداي بهار باور من اي بهشت ديگر من

چون بنفشه بي تو بيتابم بر سر زانو سر من

بي تو چون برگ از شاخه افتادم

 زرد و سرگردان در كف بادمگر

 چه بي برگم گر چه بي بارم در هواي تو بيقرارم

برگ پاييزم بي تو ميريزم نو بهارم كن نوبهارم

اي بهار باور من اي بهشت ديگر من

چون بنفشه بي تو بيتابم بر سر زانو سر من



تنها منشين

آمد آمد

با دلجوئي

گفتا با من  تنها منشين

برخيز و ببين

 گلهاي خندان صحرائي را

از صحرا درياب اين زيبائي را

با گوشه گرفتن درمان نشود غم برخيز و به پا كن

شوري تو به عالم

تو كه عزلت گزيده اي 

 غم دنيا كشيده اي

 ز طبيعت جه ديده اي تو

تو كه غمگين نشسته اي 

 ز جهان دل گسسته اي

به چه مقصد رسيده اي

تو زين همه طراوت از چه رو نهان كني

 شكوه تا به كي ز جور اين و آن كني

دل غمين به گوشه اي چرا نشسته اي

 جان من مگر تو عمر جاودان كني

 تا كي تو چنين باشي



گفتم غم تو دارم

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

 گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد 

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید



الهه ناز

باز ای الهه ناز 
 با دل من بساز
کاین غم جانگداز 
 برود ز برم
گر دل من نیاسود 
 از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم
آن که او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم


تولدت مبارک

چو گلها سراپا نشاط و شوري تولدت مبارك

تولدت مبارک

بهار اميدي همه سروري تولدت مبارك

تولدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن

شكفتي زيباتر از گل به  گلشن

 نشستي چو ن لاله در باغ هستي

تويي تو بهانه هستي من

دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی

 پر باشی که در جمع یاران نشینی

در عالم بجز روز شادی نبینی