آسماني پر از ستاره

دل غمگين

اي جـام بـه هـم ريختـه، فريـاد كـه از يـاد برفت آن هـمه پندت
اي مرغـك سرگشـته، كداميـن هوس‌آموز
بي‌ بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟
اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان
خون مي‌چكـد از حلقـه‌ي پيچان كمندت
اي جـام بـه هـم ريختـه، صد بار نگفتم:
بـا سنـگـدلان يـار مشـو مي‌شكننـدت
آه، اي دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه
آتـش بـه سـرم مـي‌رود، از آه بلنـدت
جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي
صـاحب‌نظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت
ارزان‌تـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد
امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟
جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي
ارزان‌تـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت